منتشر کنم یا نه؟

زُل زده‌ام به صفحه‌ی سفید. چیزی به ذهنم نمی‌رسد. البته موضوع برای نوشتن کم ندارم. اما حس می‌کنم چیزی که به طور عمومی با دیگران به اشتراک بگذارم، وجود ندارد. این موضوع نه فقط در مورد نوشتن، بلکه این روزها در حرف زدن با آدم‌ها نیز برایم صادق است. گاهی در حضور یک دوست یا جمعی دوستانه حرف‌های زیادی دارم اما حس می‌کنم اغلب این حرف‌ها قابل بیان نیست. نتیجه هم این می‌شود که در جمع‌ها بیشتر شنونده هستم تا گوینده. شاید اینکه خیلی‌ها مرا شنونده‌ی خوبی می‌بینند هم ناشی از همین موضوع باشد.

حتی در به اشتراک گذاشتن همین حرف‌ها هم تردید دارم. آخر چرا باید این جنبه‌ی خصوصی‌ام را با دیگران به اشتراک بگذارم؟ جای این حرف‌ها که در وبلاگ نیست.

اما از طرفی با خود می‌گویم چه اشکالی دارد؟ شاید کسان دیگری هم با این مسئله درگیر باشند. شاید چنین افرادی روزی این نوشته را بخوانند و کمتر احساس تنهایی و عجیب و غریب‌ بودن کنند.

ممکن است روزی یک «علاقه‌مندِ به وبلاگ‌نویسی» این پست را بخواند، اما مثل الآنِ من، شهامت نوشتن و منتشر کردن را نداشته باشد. شاید این نوشته به او کمک کند تا شجاعت به خرج دهد و برخی از ناگفته‌هایش را با دیگران مطرح کند.

آیا همین دلیل خوبی برای انتشار این نوشته نیست؟ مطمئن نیستم. اما آن را منتشر می‌‌کنم.

اولین دیدگاه را بنویسید